![]() |
![]() |
|
|
رفت .... رفت ... بی سر و صدا .... بی انکه کسی را به درد سر بیندازد .... رفتنش هم مثل خودش .... مثل زندگیش خاص بود .... شکل دیگری داشت .... تازه وقتی رفت همه بر سر خود کوفتند و ناله سر دادند .... قصه ی تکراری مرده پرستی ها دوباره و چند باره تکرار شد .... از خودم به خاطر نوشتن این سطرها بدم می اید .... چرا تا وقتی بود کسی به سراغش نرفت ؟؟؟؟ ای کاش یکی می امد و تک ستارهای کاغذی را پاره می کرد و جایشان ستاره های واقعی می گذاشت .... حالم از این مرده پرستی به هم می خورد ... چرا تا وقتی هستیم و نفس می کشیم سراغ یکدیگر را نمی گیریم .... ؟؟؟ چرا روی طاقچه ی هیچ خانه ای ... سر در هیچ مغازه ای ... توی دفترچه یادداشت هیچ کس شعر حافظ نیست ؟؟؟؟ دیگر کسی نمی داند بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا نا گه ز یکدیگر نمانیم ... قصه ی تلخ وداع یک انسان با زندگی باز هم تکرار شد .... قصه تلخ تنهایی باز هم تکرار شد و این بار انگار تلخ تر از همیشه بود ... حالا جثه اش روی دستها می رود .... انگار خودش ایستاده و تماشا می کند ... جمعیت زیادی امده اند تا با او وداع کنند ... لبخندی می زند و زیر لب چیزی می گوید ... می دانم خیلی دلش می خواهد فریاد بکشد و بگوید تا حالا کجا بودید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما هیچ نمی گوید ... گوشه ای ایستاده و به شیونها و ناله ها گوش می دهد .... کاش می گفتی .... کاش می گفتی تا قبل از رفتنت شمعی روشن کنیم .... من تمام آوازهای زمین را از بر کرده ام .... کاش می گفتی ... تا قبل ازرفتنت آوازی بخوانم در یخبندان احساس هایی که قندیل بسته اند ... کاش می گفتی هرم گرم نفسهایم را روانه ات کنم .... رفتی ... رفتی و نگفتی ما چگونه .... ما چگونه چیزی شبیه زندگی را بی تو سر کنیم ...
دختر کوچیکت تو : الناز
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 12:20 توسط الناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بیا تا بریم یه جای خوب ... !
|
| پیوندهای روزانه |
|
شرمنامه های من روزگار وحشی (( دیونه جووووونی )) مدیون اشک منی اگه فراموشم کنی هستیم چنان که او داند و ما سرزمین نیلوفری آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
هانا |
|
RSS
|