![]() |
![]() |
|
سلام سلام سلام و ۱۰۰۰ تا سلامه دیگه به دوستای گلم ... که تو این مدت که من نبودم منو همراهی کردن ... مسی ... خجالتم دادین ... منم که خجالتییییییییییییییییییییییی .... خوب .. چه خبر ؟؟؟ چی کارا می کنین ؟؟؟ راستی ... خبر دارین ؟؟؟؟ که من دیروز ۲۸ اسفند رفتم تو ۱۸ ساااااااااااااااااااااااااااااااال ؟؟؟؟؟؟ ااااااااااا .. چقد گنده شدم ... همش فک می کنم که ۱۴ ... ۱۵ سالمه ... نمی دونم چرا ... اااااااااااا ... همین دیروز بود که ۱۷ سالم بوووداااااااااا ... چقد زود گذشت ... اووووووووووخی ... دارم پیر می شم .... اوووووووووخی ... یک سال و نیمه دیگه هم میرم دانشگاااااااه .... چقد زوود می گذره هااااا ... خوووووووووووووووووووووووووب ... از چی براتو بگم ؟؟؟؟ الان دارم اهنگ بابا تو دیگه کی هستی مهرشاد و گوش میدم که مثلآ یکمی روحیم شاد تر بشه تا با هیجان تر براتون بنویسم ... خوب ... دیشب تولدم بوود ... با راحله و سعید و مامانم رفتیم شیرینی خریدیم و رفتیم ناهار خوران ...( ناهار خوران یکی از جاهای دیدنی و خیلی خوشگل و باکلاس گرگانه ) خلاصه رفتیم و جاتون خالی یکمی وایستادیم و اومدیم .... بعد به جا اینکه شمع خاموش کنم لامپ های تو راه پله رو خاموش کردم ... منگل بازی ... راستی ... من دیگه شاید باهاتون تا همیشه خداحافظی کنم ... نمی دونم چرا ... ولی دیگه نمی تونم ... حالا با زم معلوم نیست ... اگه دیدین بعد این اپ ... دیگه اپ نکردم و خبری ازم نشد ... بدونین که رفتم ... رفتم دنبال زندگیم و ... فراموشتون نمی کنم ... و ازتون هم می خوام منو هم فراموش نکنین ... بین شماها دوستای خوفی پیدا کردم .... مثه ... کیا ... کیومرث ... علیرضا ... یسنا ... مترسک ... فافا... دختر صحرا ... یه الناز دیگه که همسن خودمه ... مجید ... و خیلیای دیگه که خودشون می دونن ... امیدوارم که همتو ن با طراوت و شاد و خوگشل و خندون و راضی و امیدوار و موفق و مهربون و ... باشین ... اها ... یه عکسه که واستون گذاشتمو خیلی دوس دارم ... نمی دونم چرا .. یاد خودم می افتم وقتی نگاش می کنم ... حالا نگین این دختره علف و چمن می بینه یاد خودش می افته هااااااااااااااااااااااا .... من منظورم اینه که با اون قطره های ابی که روشه یاد اسم طراوت که مثلا اسمه مستعارمه و ایدیم و وبلاگم می افتم ... خوب ... واسه همتو ارزوی یه سال خوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووب و خووووووووووووووووووووووش و خوگشل و ناز و با همهی شادیها و موفقیتها می کنم ... امیدوارم که فرداهاتون بهتر از امروزتون باشه ... دوستون دارم ... خیلی زیاد ... اونقد که شاید تو باورتون نگنجه ... فراموشتون نمی کنم ... راستس من دیگه واسه این وبلاگ اپ نمی کنم ... اما تا کیا بیاد ... برای کیا اپ می کنم ... مسی از همتون .............
الناز ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 18:26 توسط الناز |
|
|
رفت .... رفت ... بی سر و صدا .... بی انکه کسی را به درد سر بیندازد .... رفتنش هم مثل خودش .... مثل زندگیش خاص بود .... شکل دیگری داشت .... تازه وقتی رفت همه بر سر خود کوفتند و ناله سر دادند .... قصه ی تکراری مرده پرستی ها دوباره و چند باره تکرار شد .... از خودم به خاطر نوشتن این سطرها بدم می اید .... چرا تا وقتی بود کسی به سراغش نرفت ؟؟؟؟ ای کاش یکی می امد و تک ستارهای کاغذی را پاره می کرد و جایشان ستاره های واقعی می گذاشت .... حالم از این مرده پرستی به هم می خورد ... چرا تا وقتی هستیم و نفس می کشیم سراغ یکدیگر را نمی گیریم .... ؟؟؟ چرا روی طاقچه ی هیچ خانه ای ... سر در هیچ مغازه ای ... توی دفترچه یادداشت هیچ کس شعر حافظ نیست ؟؟؟؟ دیگر کسی نمی داند بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا نا گه ز یکدیگر نمانیم ... قصه ی تلخ وداع یک انسان با زندگی باز هم تکرار شد .... قصه تلخ تنهایی باز هم تکرار شد و این بار انگار تلخ تر از همیشه بود ... حالا جثه اش روی دستها می رود .... انگار خودش ایستاده و تماشا می کند ... جمعیت زیادی امده اند تا با او وداع کنند ... لبخندی می زند و زیر لب چیزی می گوید ... می دانم خیلی دلش می خواهد فریاد بکشد و بگوید تا حالا کجا بودید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما هیچ نمی گوید ... گوشه ای ایستاده و به شیونها و ناله ها گوش می دهد .... کاش می گفتی .... کاش می گفتی تا قبل از رفتنت شمعی روشن کنیم .... من تمام آوازهای زمین را از بر کرده ام .... کاش می گفتی ... تا قبل ازرفتنت آوازی بخوانم در یخبندان احساس هایی که قندیل بسته اند ... کاش می گفتی هرم گرم نفسهایم را روانه ات کنم .... رفتی ... رفتی و نگفتی ما چگونه .... ما چگونه چیزی شبیه زندگی را بی تو سر کنیم ...
دختر کوچیکت تو : الناز
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 12:20 توسط الناز |
|
|
سلااااااااااام ...
خوبین ؟ من باز دوباره خبرم نه ببخشید .. سرماهه منو خورد ... این ۲ ... ۳ روز بد جور قاتیم ....جلو نیا .. هیچی نگو افرین ... هیییییییییییییییییییییییییییی ... از دسته یکی ناراحتم ... اسمشو نی گم ... آخه امکان داره بیاد اینجا ....... دختره ی بد ... اه .. اه ...اه .. منو بگو ... فک می کردم که واقعآ باهام یه رنگه ... ولی نه یه رنگ بود نه دو رنگ ... خیر سرش هفت رنگ بود ناراحنم .............آخه بین من و مهناز و به هم زده ... تازه ... حاج خانووم اصن به رو خودشم نی یاره که .... بچه پررو ... درسش می کنم ... فک کرده شهر هرته ... هر کاری دلش خواس انجام می ده ... خوب .. امتحانامم به سلامتی تموم شد ... حالا خودمونو تا ۱ شنبه تعطیل کردیم .............. اووووخیش ... خوب دیگه ... من فعلنه من برم ... برم قرص بخورم ... فک کردین .. من رفتم ... خدافیظ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 11:28 توسط الناز |
|
|
سلاااااااااااااااااااااااام ...
خوبین که به سلامتی .. ؟؟؟ منم خوفم خووووووب ... چی بگم براتووووووووووووون ... اها .. اول خبرای جدیدو میگم ... امروز امتحان زمین دارم ... خر زدم در حد مرگ.... بعد دیگهههههههه ... آها ... امشب عروسی دعوتم ... اینقدر ذوووووووووووووق دارم که خدا می دونه ... ووووووووووی ... اصن فکرش که میاد تو سرم دوباره جون می گیرم ... اخه از اردیبهشت که عروسی خواهرم بود تا دیروز عروسی نداشتیم ... ... خبر جدید دیگه هم این که امروز با مهناز می خوام برم بیرووون ... وسایل مورد نیاز واسه یه عروسی توپ و خفن رو بخرم.. اینقده خوشحالم ... ( بعد عمری ) منو جو گرفته ... شما ها هم فهمیدین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و خبر مهمتر اینکه ..................... من بعد عمری اپ کردم ... راستی ... دیروز رفته بودیم کلاس ... دیرمون اینقده ازمون تعریف کرررد ... که من خودم شخصا کفم برید پارسال ما خیلی شلوغ بودیم .. هر روز تو دفتر .. ولی امسال خوفتر شدیم .. البته نه خیلی ولی خوب .. چند وقت پیشا که کلاس بینش داشتیم ... دیرمون دوتا از دوستامو انداخت بیرووون ... چون درسش خیلی مزخرفه ... من و مهناز هم گفتیم سر و صدا کنیم ... حرف بزنیم که ما رو هم بندازه بیرون .... که مثلا از دستش راحت بشیم .... ولی ................ هر کاری کردیم ننداختمون بیرون ... هی حرف زدیم .. هی خندیدیم ... هی مسخره بازی در اوردیم ... ولی ننداختمون بیرون ... خلاصه مجبور شدیم که دیگه بمونیم تو کلاس ...
راستی ........................... من بازم تو جووم ...اخه امسال می خوام کنکور ازمایشی آزاد بدم ... همچینی جو گرفته ام ... اها .......... یه چی دیگه ... اخر اهنگ ای الهه ی ناز رو بلد شدم بزنم ... خوب دیگه ... الان ساعت ۹ و ۵ دیقه صبه ... من ۱۰ امتحانم شورو می شه ... ۹ و نیم هم نادیا و مهناز میان دنبالم که بریم سر جلسه ... پس من وقت زیادی واسه حاضر شدم ندارم ... باهاتون فعلنه خداحافظی می کنم ..... دوستون دارم ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 9:21 توسط الناز |
|
|
بالاخره بعد از ۲ هفته اپ کردم
هانا ناراحن ... هانا چی کار کنه ؟؟؟ هانا دلش تنگیده . هانا دلش یوسف کنعان می خواد هانا اونو دوس داره هانا عاشق اونه . هانا غمش گرفته ... هانا خسته است . هانا دنبال یه سقفه . هانا می خواد که با اون زیر یه سقف باشه .. هانا می خواد زیر اون سقف اون باشه و یوسف کنعانش و یه عالمه گل کاکتوس و رز ... هانا دلش می خواد یوسف کنعانش با اون از شب و گل و ستاره و دوس داشتن حرف بزنه ... هانا دلش می خواد یوسف کنعان تکیه گاهش باشه ... هانا دوس داره با اون زیر بارون قدم بزنه .. هانا دوس داره که همونطور که یوسف کنعان دوست داره یوسف کنعان هم اونو اونطوری دوس داشته باشه ... هانا اونو واسه زندگی می خواد نه واسه اشتیاق یک لحظه ... هانا دوس داره دستاشو بگیره .. هانا دوس داره که اون جای همه رو واسش پر کنه .. هانا دوس داره اون دستاشو بگیره و نوازششون کنه .. هانا خیلی چیزا دوس داره .. هانا فکر کنم خیلی پر توقع ... هانا یه چیز دیگه هم دوس داره ... هانا دوس داره اون واسش فال حافظ بگیره و در بیاد :::::: یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 11:9 توسط الناز |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 20:9 توسط الناز |
|
|
سلام . سلام . سلام . بازم سلام . خوفین ؟؟ خوشین ؟؟ سلامتین ؟؟ جینگولین ؟؟ چه خفرا ؟؟ آب و هوا چه طوره ؟؟ منم خوفم . یکمی هم خوشم . یکمی هم سلامتم ... خیلی جینگولم . هیچ خفری نیست . آب و هوا هم بد نیست .. ........................................ خوب دیگه چی کارا می کنین .....؟؟؟ من اوومدم اپ کنم . آخه دیدم که نوشته هام داره تو این وبلاگ می گنده ... من این شعرو خیلی دوست دارم خواننده ی خوگشل و خوش صدای خودم مجید اخشابی می خونه :: ای دیار ارزو گریه کردم گریه کردم گریه تنها همچو باران بهار ای بهار نازنین گریه کرد این شمع شبها بهر باران بهر یار راز من همراز من از غم و درد گریه کرد این مرغ شب با غمگساران بیقرار ساز من دمساز من گریه کرد آیینه با ما بیقرارن غمگسار
قشنگه ... مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب بچه ها یه نوشته ی خوگشل الآن می خوام واستون بنویسم .... من خودم این نوشته رو خیلی دوس دارم ...امیدوارم شما ها هم خوشتون بیاد ....
******************** بهار که بیاید رفته ام ....
قصه را که می دانی ؟ قصه ی مرغان و کوه قاف را ... قصه ی رفتن و آن هفت وادی صعب را ... قصه سیمرغ و آیینه را ؟ قصه نیست ... حکایت تقدیر است که بر پیشانی ام نوشته اند .... هزار سال است تقدیر را تاخیر می کنم ... اما چه کنم با هدهد ؟ هدهدی که از عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم می زند و من همان گنچشکگ کوچک عذر خواهم که هر روز بهانه ای می اورد ... بهانه های کوچک و بی مقدار ... تنم نازک است و بالهایم نحیف ... من از راه سنگ و سخت و سنگلاخ می ترسم ... من از گم شدن . من از تشنگی . من از تاریک و دور واهمه دارم ... گفتی قرار است بالهایمان را توی حوض داغ خورشید بشوییم ؟ گفتی که این تازه اول قصه است ؟ گفتی که بعد نوبت معرفت است و توحید ؟ گفتی که حیرت بار درخت توحید است ؟ گفتی بی نیازی ....؟ گفتی که فقر ...؟ گفتی که اخرش محو است و عدم ... ؟ آی هدهد ! آی هدهد ! بایست . نه من طاقتش را ندارم .... بهار که بیاید رفته ام . بهار بهانه رفتن است . حق با هدهد است که می گفت : رفتن زیباتر است . ماندن شکوهی ندارد . ان هم پشت این سنگریزه های طلب . گیرم که ماندم و باز بال بال زدم . توی خاک و خاطره ... توی گذشته و گل ... گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم . بالهای بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید ؟ میروم ... باید رفت... در خون تپیده و پرپر ... سیمرغ مرغان در خون تپیده دوست تر دارد ... راستی ! اگر دیگر نیامدم یعنی اینکه آتش گرفتم ... ! یعنی که شعله ورم ...! یعنی سوختم ...! یعنی خاکسترم را هم باد برده است ...! میروم اما هر جا که رسیدم پری به یادگار برایت خواهم گذاشت ... می دانم ... این کمترین شرط جوانمردی است ... بدرود رفیق روزهای بی قراریم ......!!!!! قرارمان اما در حوالی قاف ... پشت آشیانه سیمرغ ... آنجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد........!!!!!!!!!!!!!!!!
خوب نظرتون چیه ؟؟؟؟ چه طوره ؟؟؟ راستی ... من هفته ای یک بار آپ می کنم ... آخه واقعا نمی تونم زودتر ... ببخشید دیگه ... خوب باشه ... ما بریم ... منتظرتونم ... خدافیظ ....
الناز
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 11:20 توسط الناز |
|
|
بچه ها سلام ...
دوستام سلام ... خوشگلام سلام ... جینگولام سلام ... خوبین ؟؟؟؟ خوشین ؟؟؟ بچه هااااااااااااااااااااااااااااااا .... اتاقمو در و بستم و نشستم پشت در و هی گریه کردم ... غم داشتم ... نه یه ذره ... نه دو ذره ... یه عالمه .... کردم و رفتم ناهار خوردم و بعدش دوباره اوومدم تو اتاقم ا هنگ فریدون فروغی رو گذاشتم و شروع کردم به نوشتن غمهام .... یهو اهنگ من نیازم تو رو هر روز دیدنه رو شروع کرد به خوندن ... دیگه اشکام همینطوری می اووومد ... خلاصه ... عصر هم رفتیم امامزاده ... پیش بابام ... که اونجا راحت خوابیده بود ...حسرت خوردم به حالش ... هی گفتم : بابا کاشکی من جای تو اونجا خوابیده بودم .... فاتحه خوندیم واسش ... و اومدیم خونه ... بازم گریه داشتم ... بغض گلومو گرفته بوود ... هی داداشم بهم گفت : الناز چرا تو اینطوری شدی ؟؟؟؟؟ منم می گفتم : هیچی نیست ... مال سرما خوردگیه ... ولی نمی دونست که ....
خوب بچه ها قرار بود که یه نامه بنویسم ...ولی پشیمون شدم ... اخه نوشته مال خودم نبود ... عوضش حرفای امروزمو تایپ می کنم .... اگه دوست داشتین بخونین ....
............................................................
حرفای من ... به همون آدم همیشگی دانیال
همه چی تموم شده ... هیچی باقی نمونده ... ولی هنوز هر دومون داریم ادامه می دیم ... من تا می بینمت تموم فکرم و ذهنم به تو مشغول می شه ... و تو هر دفعه که منو می بینی با نگاهات منو آتیش میزنی ... وباعث می شی هی از خودم بپرسم : چرا ؟ چی شد ؟ چه گناهی کردم ؟ آخه من چی کار کردم که اینطوری میکنی ؟؟؟ چرا با نگاهات منو داغون می کنی ؟؟؟ چرا من حداقل نمی تونم نسبت به نگاهات بی تفاوت باشم ... ؟؟؟ چرا باید اینقدر ساده باشم ؟؟؟ خدایا ... تو بهم بگو ... بهم بگو که من چه گناهی کردم که دارم اینطوری عذاب می کشم ؟؟؟ چرا تا اسمش . یادش . خاطره هاش . یادم میاد اشک از چشام جاری می شه ؟؟؟ خیلی وقته فریدون فروغی گوش ندادم ... الآن داره می خونه : می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه چقدر دلم می خواست بازم پیشم می موندی ... ولی نشد ... یا شایدم خودت نخواستی ... تو هیچی دلت نمی خواست .. تو فقط می خواستی که یکی رو تو انتظار بزاری ..... تو فقط می خواستی یکی رو آزار بدی ..... تو فقط می خواستی قلب یکی رو بشکنی .....تو فقط می خواستی که یکی با اشکاش صدقه سلامتیت رو بزاره ..... و از بدبختی قرعه به نام من افتاد ..... من که دوست داشتم ... منی که هر لحظه انتظار می کشیدم ..... منی که هنوز چهلم بابام نشده بود پا شدم و اومدم و تو کنسرت تو شرکت کردم ..... اخه همیشه میگفتی : دوس دارم وقتی برای اولین بار دارم جلوی جمعیت ساز می زنم تو هم تو جمعیت باشی .... اوومدم ..... فقط به خاطر تو ..... فقط به خاطر اینکه دوست داشتنمو بیشتر از گذشته بهت ثابت کنم ... همون طور که خودت دوس ت داشتنتو ثابت کردی ..... هر چند که دوست داشتن نیازی به اثبات نداره ...... ولی کو ؟؟؟؟؟؟؟؟ تو چشات کور بود .......... تو دلت سیاه بود .....تو منو ندیدی ..... تو دوست داشتنمو ندیدی ......تو منو احساس نکردی ....تو منو درک نکردی .....نفهمیدی .... هیچی رو نفهمیدی ............................
...................................................
می دونم ساده ام ولی مطمئن باشین که یه روز با یه خبر خوش میام ... اونقدر خوش که خودمم حال خودمو نمی فهمم ولی حالاها نه .... شاید روزی اون خبر بهم برسه که دیگه وبلاگی در کار نباشه ..... شاید ..... خوب بچه ها ........ ببخشید فعلآ دنیا به کامتون : الناز
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 3:40 توسط الناز |
|
|
سلام ... خوبین ؟؟؟
خوشین ؟؟؟ سلامتین ؟؟؟ جنگولین ؟؟؟؟ خوب منم خوبم . دیر اپ کردم چون دنبال یه چیز نو بودم ... یه چیز خوشگل .... دنبال یکم تغییرات ... ولی متاسفانه به هیچ نتیجه ای نرسیدم ... خوب حالا براتون یه دونه مطلب می نویسم ... ازتون می خوام که با دقت بخوندشون و نظر خودتون بهم بگین ... ممنون می شم ...
................................................... آرزو می کردم دست سرشار ز سر سبزی رویاها را من گمان می کردم : دوستی همچون سروی سر سبز چهار فصلش همه آراستگی است . من چه می دانستم ... هیبت باد زمستانیست . من چه می دانستم ... سبزه می پژمرد از بی آبی . سبزه یخ میزند از سردی دی . من چه می دانستم ... دل هر کس دل نیست . قلبها صیقلی از آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند .
.......................................................... راستی بچه ها ... یه خبر ... یکی از دوستام ( سعیده ) قراره بره پیش دانیال کلاس گیتار ... منم که از وقتی مدرسه ها باز شده از کلاس ویلنم عقب افتادم و تقریبآ همه چی یادم رفته ... بازم راستی....... اینم بگم که دفعه ی بعد که خواستم اپ کنم میخوام یه نامه بنویسم ... قول بدین بخونینش ... باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب حالا من دیگه عین یه بچه آدم باید برم بشینم سر درسم ... فردا امتحان زیست دارم ... باید خر بزنم ............ خوب منتظرتونم شونصد تا ....... دوستون دارم ... الناز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 12:51 توسط الناز |
|
|
آینه های دل تو یکی یکی شکسته شد
پنجره های قلب تو به روی نو بسته شد باور تلخ مرگ من توی سیاهی های شب از اون همه خاطره ها مرثیه ای مونده رو لب دلت می خواد تا بدونی اونکه دوسش داری کجاست اون بالا تو آسمونا بهشت زیبای خدا یه لحظه چشماتو ببند ببین چقدر دورست دارم شبا که خوابت نمیره منم به یادت بیدارم گریه نکن برای من رسم زمونه همینه من هنوزم پیشتم نگاه تو نمی بینه ... غصه نخور عزیزه من پنجره ها رو وا بکن بازم مثه گذشته ها به آسمون نگاه بکن فقط به خاطرت بیاد که زندگی یه فرصته برای اون مسافری که تشنه محبته ..... ...........................................................................
بچه ها سلا م . خوبین ؟؟ منم خوبم . میگذرونم ... امروز جمعه است و من فردا امتحان زبان فارسی دارم ...پس فردا ریاضی ... باز امتحانا شروع شد .... نمی دونم چی بگم ... امروز یه سوتی دادم که خدا می دونه ... کلی خندیدیم ... من یه برادر دارم که آلمان زندگی می کنه یه ۸ سالی مشه ... تو این ۸ سال فقط یه بار اومده ایران ... امروز می خواستم بهش تلفن بزنم هر چی با موبایلش تماس گرفتم دائم اشغال میزد ... تصمیم گرفتم به محل کارش تلفن بزنم . زدم . ۱ بوق .....۲ بوق ..... ۳ بوق.... بوق ۴ که می خواست بخوره یه نفر گوشی رو گرفت . منم با اعتماد به نفس گفتم : من : الو ....... اون : الو ...... من : سلام ... اون : یا .... ؟؟؟؟ من هم که هیچی از زبونشون حالیم نمی شه سریع گوشی رو قطع کردم . دوباره تماس گرفتم . ۱ بوق .... ۲ بوق ... باز یه نفر گوشی رو گرفت ... منم هوووول کردم و به امید اینکه همون قبلیه که آلمانی بود گوشی رو می گیره و قبل از اینکه بگه : الو ..... به اعتماد به نفس کامل سریع گفتم : امید عرفانی ... بعد طرف داد زد و گفت : امید بیا خواهرته ................... منو می گی داشتم از تعجب شاخ در میاوردم ........ دگه از خنده نمی تونستم حرف بزنم .... که جریان چی شد از اون ور هم مامانم هی بهم می خندید .... دگه خلاصه اینکه آبروم رفت و کلی خجالت کشیدم ........ نمی دونم می تونین اون لحظه رو پیش خودتون تجسم کنین یا نه ... ولی مطمئنآ اگه پیش من بودین و اون صحنه ها رو میدیدین از خنده می ترکیدین... راستی............................ دیروز تو مدرسه کیفارو گشتن ...کلی وسیله پیدا کردون از لوازم آرایش گرفته تا سیگار و مو بایل و سی دی من و از این چیزا ... با این هم که تعداد کل بچه ها تو مدرسه ۲۵۰ نفر هم نمی شه ولی بازم نمی تونن بچه هارو کنترل کنن ... واقعا جای تاسف داره ... خلاصه اینکه اینطوریاست ................. خوب من دیگه رفع زحمت می کنم . منتظر حضور سبزتون می مونم .... دوست دارتووووون : الناز
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 22:30 توسط الناز |
|
|
سلام . امیدوارم حالتون خوب باشه اول از همه چیز همین جا باید از کیا جان که به من امروز خیلی چیزارو فهموند تشکر کنم ... کیا جا بازو می گم مرصی ... واقعآ ازت ممنونم ... دوم اینکه یه تصمیمی گرفتم ... اون هم اینکه می خوام یه ادم دیگه ای باشم ...می خوام اگه عمری باقی مونده باشه به خوبی ازش استفاده کنم ... می خوام یه کسی رو که یه روز تموم زندگیم بود رو فراموش کنم ... آره ... همونو میگم ...همسایمون ( د ا نیا ل ) ... . چیزای دیگه ... که خودتون متوجه می شین... بجه ها ازتون یه چیزی می خوام . اینکه واسم دعا کنین خوب بچه ها من دیگه میرم ... میخوام برم لالا پیش پیش ... خوابهی خوشگل خوشگل و رنگی ببینین . دوستون دارم .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 22:14 توسط الناز |
|
|
در این دنیای نا امیدی
تو را باور کنم با چه امیدی؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 21:56 توسط الناز |
|
|
سلام . بچه ها ! من غم دارم . چی کار کنم ؟ دارم دیونه می شم . اتفاقی که نباید می افتاد بدبختانه افتاد . اون دیگه از ایران نمی ره . دیشب که این شنیدم داشتم دیوووونه می شدم . یعنی چی ؟؟؟؟؟ آخه من اعصابم خورد میشه اگه ببینمش . تا یه روز پیش دلم خوش بود که میره و من باز نمی بینمش و می تونم خودمو یکم جمع و جور کنم و بهش فکر نکنم . اما حالا چی ؟؟؟؟ طبقه پایینمون می شینن . اونوقت من باید هر روز ببینمش و غصه بخورم ؟؟؟ آخه من مگه چه گناهی کردم ؟؟ نکنه شما هم می گین عشق گناهه و سزای عاشق سری بالای دار ؟؟؟؟ من چی می تونم از خدا بخوام ؟ خودمم نمیدونم... خسته ام . خسته ... برام دعا کنین ... زندگی خوب و بدش به کام ما شد . قرعه ی عشقی زد و به نام ما شد .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 15:53 توسط الناز |
|
|
می روم دیگر چون پرستوها میکنم ترک آشیان دیگر برنمی گردم زین ره رفته چون نمی گردی مهربان دیگر خسته از تاریکی شبها می روم افسرده و تنها پر کشم تا قصر رویاها تا ببینم طلوع فردا را به جز اشک غم تو بارانی به کویر دلم نمی ریزد جز نوای غم و پریشانی ز دل ساز من نمی خیزد روم آهسته از سر راهت برو دست خدا به همراهت !!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 9:27 توسط الناز |
|
|
سلام . چرا غمم گرفت نمی دونم . چرا دلم یهو هوای عشقمو کرد نمی دونم . چرا دلم بابامو می خواد نمی دونم . چرا می خوام گریه کنم نمی دونم . دلم می خواد با یه نفر که خوب منو می تونه بفهمه و درکم کنه حرف بزنم . دلم می خواد همپای گریه های من اونم گریه کنه . دلم می خواد اشکامو از رو گونه هام پاک کنه و بگه : غصه نخور عزیزم . درست می شه . همه چی درست می شه . اما اون یه نفر کو ؟ چرا من تنهام ؟ چرا کسی نیست که منو بفهمه و درک کنه ؟ چرا کسی نیست که همپای گریه های من گریه کنه ؟ چرا کسی نیست که اشکامو از رو گونه هام پاک کنه ؟ چرا کسی نیست که بهم امید بده ؟ بهم بگه : غصه نخور همه چی درست می شه ؟ یعنی من اینقدر تنهام ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ خودمم باورم نمی شه . تا حالا اینقدر خودمو تنها ندیده بودم . تنها بدون هیچ همدمی . تنها بدون هیچ هم زبونی . وقتی که بیشتر فکر می کنم بیشتر تو خودم فرو میرم و خودمو تنهاتر حس می کنم . کاش هیچ وقت با خودم آشنا نمی شدم . کاش کاش خودمو پیدا نمی کردم . کاش هنوز تو خودم گم بودم . کاش ............ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 5:45 توسط الناز |
|
|
فاصله راهی نیست من و تو فاصله ایم قلبها دیوارند کاش می شد یک نفر عاشق بود کاش می شد یک نفر صادق بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 5:51 توسط الناز |
|
|
تو به دل ریختگان چشم نداری بی دل
آنقدر غرق غروبی که سحر یادت نیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 22:27 توسط الناز |
|
|
سلام به دوستای خوب . خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ امروز خونه ی مهناز ( دوستم ) افطار دعوت بودیم . جاتون خالی . کلی خندیدیم . قاتل مقتول بازی کردیم گفتیم هر کی باخت دفعه بعد افطار خونه اونا . خلاصه بعد کلی بازی نادیا ( دختر دختر عموم که دوستمم می شه ) باخت . حالا ایندفعه خونه نادیا ایناییم . آخجووووووووووووووون . خوشحالم . آخه خواهرم با شوهرش ( سعید ) از اصفهان می خوان بیان خونمون . بعد از اون ور هم حامد ( داداشم ) ار آبادان می خواد بیاد . هر سه تاشون اخر ماه رمضون میان . منم واسه خودم خوشحالم ........... من فعلآ باهاتون خداحافظی می کنم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 22:10 توسط الناز |
|
|
من و تو ترسیدیم .
من و تو مثل طبیعت از قرن ترسیدیم . من و تو مثل حباب پاشیدیم . من و تو زنگ زدیم . پوسیدیم . من و تو بید شدیم لرزیدیم . من و تو از لحظه من و تو از تکرار من و تو ترسیدیم . همه جا ترسیدیم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 21:58 توسط الناز |
|
|
تو بر می گردی . میدانم . مثل تمام خاطرات تلخ و شیرین مثل گردش دوباره زمین به دور خورشید مثل بازگشت شب و روز مثل شبهای دل گرفته ی جمعه تو بر می گردی . می دانم ......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 19:58 توسط الناز |
|
|
سلام .
بچه ها ... آینده چی می خواد بشه ... ؟ خیلی دوس دارم که جواب این سوال و بدونم . اینکه چقدر درس می خونیم ؟ به چند تا از ارزوهامون می رسیم ؟ چقدر زنده می مونیم ؟ با کی ازدواج می کنیم ؟ چند تا بچه ( چند تا جوجه رو می خوایم بزرگ کنیم ؟ ) اصلآ ازدواج می کنیم یا نه ؟ چه کاره می شیم ؟ سرنوشت ما انسان ها مثه یه راه پر پیچ و خمه که هر چی بریم به اون نمی رسیم . مثه یه راه بی انتهاست که نه سرش معلومه و نه تهش . ولی وقتی که به تهش می رسیم می بینیم که همه ی راه الکی اومدیم . اون وقته که افسوس می خوریم که چرا قدر اون چیزی رو که داشتیم ندونستیم . واقعآ چرا .... ؟ چرا وقتی می دونستیم که این کار بده ولی بازم ادامش دادیم ؟ ما خودمون با دستهای خودمون . با رفتارهای خودمون سرنوشتامونو رقم میزنیم . پس بیاین قدر چیزایی رو که داریم بدونیم که پس فردا نخوایم به خاطر از دست دادنش افسوس بخوریم . بیاین بهترین سرنوشتو از آن خودمون بکنی م. بیاین اونقدر خوب زنگی کنیم که وقتی رفتیم از این دنیا حسرت نخوریم . به امید فردایی بهتر از امروزمون ........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 15:28 توسط الناز |
|
|
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 14:51 توسط الناز |
|
|
سلام . خوبین ؟ منم خوبم . بچه ها دیروز جاتو ن خالی بود . خیلی خوش گذشت . اول اینکه زندگیمو دیدم سرسنگین بازی در آوردم . مثلآ زود با دوستام خداحافظی کردم . اصلآ هم نخندیدم . ( اینقدر ناز شده بوووووود ) بچه ها اون آخر مهر دوباره داره می ره از ایران . دوم اینکه ازمون شیمی نپرسید . سوم اینکه با دختر خالم ( نلیا ) رفتیم بیرون . خیلی باحال بود . من می خواستم مانتو بخرم ولی سایز من پیدا نمی شد مانتو ها من یه کم مکی من لاغر بودم ) راستی امروز امتحان زبان دارم . درسته این روزا دیگه بر نمیگرده ولی اینا هم که همش نباید این روزارو کفتمون کنند . ای بابا ..... چه میدونیم ..... بچه ها من فعلآ می رم ولی بعدآ میام . خدانگهدااااار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 6:32 توسط الناز |
|
|
سلام . خوبین ؟ من که بدم . فردا دبیرمون می خواد شیمی بپرسه و منم متنفرم از این شیمی . منم هیچی نخوندم . آخه حس درس خوندن من ۱۱ شب به بعد میاد . الانم باید برم عین یه بچه آدم قشنگ بشینم و بخونم . هر روز خدا یا امتحان یا پرسش اعتراض هم که می کنیم ورد زبونشون اینه که شماها ساله سومین و نهایی دارین . شماها فلان ... اه . اعصاب واسه ما نزاشتن . شیطونه میگه ترک تحصیل کنم . خدا به هممون رحم کنه . آمین !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 23:9 توسط الناز |
|
|
ای دوست به عمر رفته مانی ترسم که نبینمت دگر بار
حق با تو ئه . من کی باشم که بخوام تو آسمون چشم تو سوسو بزنم ؟ تویی که بر خلاف من آسمونت همیشه پر ستاره ست . من اینجا تو سیاهی و اسارت دست و پا می زنم و تو اون بالا فارغ از این همه درد و رنج شاد و سر خوشی !!! تا حالا یه پروانه رو تو مشتت گرفتی ؟ هم دلت می خواد مال خودت باشه . هم دلت می خواد آزادش کنی بره ... ولی من حتی اگه بخوام هم نمی تونم تورو تو مشتم بگیرم چون تو دیگه من رو نمی خوای ... دل نگرونم . پریشون از اینکه نکنه قدر تو رو اون طوری که من می دو نم کسی ندونه . نکنه ارزشتو ندونن و روت قیمت بزارن . نکنه که نادیده ات بگیرن . نمی دونم . نمی دونم آیا کسی هست که مثل من هر شب خیالتو نوازش کنه ؟ شب و روز غصه تو بخوره ؟ یه نفر هست که صدقه سلامتی تو رو با اشکای گاه و بی گاهش تضمین کنه ؟ کی برات آرزوی خوشبختی می کنه ؟ دیگه کی روزا به امید اومدنت به انتظار میشینه ؟ اونم مثه من بلده خوب هوای تو رو داشته باشه ؟ می تونه خلوتتو پر از شادی و خوشحالی بکنه ؟ اونم می تونه تورو فقط برای خودش نخواد ؟ اون هم به تو امید و سر خوشی و زندگی هدیه می ده ؟ برات شعر و شبنم و شور عیدی میاره ؟ من همیشه نگران حالتم . عمر کوتاه من رو روزگار نخواست با تو سر کنه . ولی تو هم نخواستی همدم بی کسی هام باشی . می دونم . می دونم دل تو رو مهربونیهای من زده . اما من هنوزم جز محبت سرمایه دیگه ای رو خرج دل تو نمی کنم . اون هم توی دنیایی که خبری از رفاقت و صداقت نیست ! ا |